![]() |
![]() |
|
| ایستاده ام اینجا در انزوای اتاقی سیاه |
|
شناسنامه ام پَر پَر مُهر بی مٍهر آری ست که معنای غیر می دهد چشم هایم گُرگُر سکوتی ست که طعم غیظ می دهد گذشته بی گذشت می گذرد از این همه نه ی لال مُرده که کنج لب ها می پوسد نسل عقرب،در دایره ی قسمت تا باد چنین بادا می رقصد دم به کله می کوبد شاید طرحی نو در اندازد که خون عاشقان در پیاله ی شیخ وصوفی لب لب نزند!!
دیوانگی هایم را ریختم در شیشه شاید جابیفتم گذاشتم کنج تنهایی تا هوا به سرم نزند... چله نشین تاریکی تا چشمت جوانه نزند دیوانگی هایم... حالا...مست دیوانگی ام
رقص کبریت_خیال را گرم نکرد سیگار سرش داغ دلش ذره ذره سوخت خمیازه ی دفتر وچرت قلم گرگ ومیش اتاق و سقف که رژه می رود توی لیوان چای دست های کورٍ اجاق و... تو که نمی آیی سکوت تیز،تیغ می زند کلافه ببین این زخم خوب می شود با گوشت اضافه! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 11 دی1390ساعت 17:24 توسط من |
|
|
مترسك نيستم انسانم لبريز از احساس مترسك نيستم تا تمام عمر، شب از هيبتم بهراسند و روز ـ به سخره ام گيرند. انسانم جاری از انديشه لبريزِ درد بيزار از سكون من مترسكِ جاليز نيستم ... "م ح م د م ص د ق" مِهردارو را
در رگهای "دوستی" تزریق کن تا پادزهری باشد ـ "تردید" و "بدگمانی" را آه؛ گاه اعتماد؛ شوکرانی ست بر "پایانِ" آرزو! "م ح م د م ص د ق" |
|
+ نوشته شده در
جمعه 4 آذر1390ساعت 13:1 توسط من |
|
آهچه دغدغه ای دارند آدم ها: به اشاره ی روز چشمی می ربایند تا شب را دراز .............. ستاره ای تاریک کنند
آه اگر این کلمات نبود چگونه چشم ام : با یک آسمان سبابه تو را نشانه می گرفت تا لباس سیاه از تنِ ستارگان در آورد؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 26 آبان1390ساعت 15:55 توسط من |
|
|
دادگاه عدالت کبریایی کجاست ؟ من از خالقم شکایت دارم !
من نمی فهمم چرا خدایا در این خانه ی فساد را گِل نمی گیری و تمامش نمی کنی ؟ جدی چه می خواهی ؟ میخواهی به کجا برسانی ؟ خسته نشدی ؟ بس نیست ؟ واقعا هنوز صبرش را داری ؟ هنوز می توانی از عرش کبریایی ات این فرش ِ پَست را ببینی و دست روی دست بگذاری ؟ که ادامه بدهی به این حیات مسخره ای که معلوم نیست کجایش تو را ارضا می کند ؟ اینجایی که جز وحشی گری چیزی نیست ؟ من نمی فهمم خدایا هنوز سیر نشده ای ؟ به اهدافت نرسیده ای ؟ نمی شود تا همینجا تمام شود ؟ وقتش نشده این زمین خاکی پر از رنگ و بوی کثافت و خون را پرتش کنی توی زباله دانی کهکشانت ؟ نمی شود دوباره برگردی به قبل از بوجود آوردن زمین و آدمش و سرگرم بهشت و فرشته هایت باشی ؟ من نمی فهمم ... من نمی فهمم خدایا ؛ چه چیز اینجا برایت جالب است که هر روز داری به این حیوانات درنده خویت اضافه می کنی ؛ به این مجسمه های گلی که با یک ارضا بوجود می ایند تا زمین را به گند تر بکشند .. نمی بینی ؟ تو واقعا با دید ِ خدایی ات نمی توانی این همه ننگ را ببنی ؟ کم است ؟ اینها که می بینی برای قیامتت کم است ؟ کم است که با یک پدر برای سیر کردن شکم بچه اش - فقط سیر کردن - مثل یک سگ رفتار کنند ؟ این عذابت نمی دهد که ببینی یک مادر برای به دندان گرفتن بچه اش - درست مثل حیوانات - مجبور است با صدها گرگ وحشی بجنگد ؟ و بعد به حکم شرعش هفته ای یک بار بچه اش را ببیند ؟ آخر کجای انسانیت است که برای نداری یک مرد ؛ زن و بچه اش را آواره ی خیابانها کنند ؟ می توانی بنشینی و ببینی که چه طور زنی که دو ماه پیش جز دست شوهرش هیچ نگاهی حتی ، بدنش را لمس نکرده بود ؛ الان مجبور است برای خفه کردن طلبکارهای شوهرش و یک لقمه نان و سرپناه ؛ تن به سگ هایی بدهد که عقده های روانی شان را سرش خالی کنند ؟ این کجای دینت نوشته شده که یک بچه ی شش ساله ساعت 6 صبح یک روز زمستانی که خودت هم هنوز چشمهایت را بسته ای ؛ بنشیند سر خیابان و با التماس نگاه کند یک نفر دلش بسوزد و بخواهد کفش واکس بزند . دختری که نمی دانم چرا یک چشمش هر روز صبح قرمز است چسب زخم و آدامس بخواهد بفروشد . آخ خدایا من که دیدم نگاه بی شرمانه ی این سگ های وحشی ات را که به دختر 8 ساله ای هم رحم نمی کند . تو چه طور چشم بستی ؟ چه طور میگذاری نگاه ساده و معصومانه اش به کثافت و لجن کشیده شود ؟ این است عدالت خدایی ات ؟ تعهد اینجا یعنی چشم بستن ؛ یعنی بی خیال شدن ؛ یعنی هر کی خودش حالش را ببرد .. زن و شوهری یعنی اینجا صبح تا شب هر کثافت کاری که خواستی کن و شب به شب بشو زن ِ مرد ؛ مرد ِ زن .. مردی که تسبیح می چرخاند و نمازش اول وقت است ؛ اما چشمش خوب می تواند سایز سینه ی زنی را تشخیص دهد ؛ مردی که مسجد ، خانه اش است و پنجشنبه ها روزه ی مستحبی می گیرد ؛ اما ابایی از دید زدن عروس برادرش ندارد .مردی که شب به خاطر شهادت امامت دعا می خواند و قران به سر می گیرد و از همخوابگی با زنش سر باز می زند ، صبح دزدانه زن همسایه را دید می زد ... مردی که صبح به صبح با بسم الله و شکرت خدایا ، پایش را می گذارد از در بیرون و پشت میزش با حرص و ولع تمام منشی اش را ..... حالت بهم نمی خورد از این کثافت کاری ها ؟؟ جدی می توانی ببینی ؟ می توانی ببینی که زنی شب حوصله ی شوهرش را ندارد اما صبح نیم ساعت وقت می گذارد که آرایش کند و بعد برود بیرون ؟ می توانی ببینی زنی که از به آغوش کشیدن فرزندش ابا دارد و با حرص و عصبانیت دورش می کند ؛ اما از دست ِ مردی که توی تاکسی بازویش را لمس می کند نمی گریزد ؟ زنی که یک تار مویش را نامحرمش ندیده ؛ اما تا دلش خواسته پشت سر همسایه اش ؛ همکارش ؛ دوستش و خواهرش که با آبرو صورتش را سرخ نگه داشته ، حرف در اورده . زنی که از نگاه های بی شرمانه ی هیچ مردی ابایی ندارد ؛ در حالی که ....
تو چه طور خدایی هستی ؟ چه طور خالقی هستی که می بینی مخلوقت چه قدر ذلیل و بدبخت شده که مثل حیوانات وحشی تنها به فکر خوردن و خوابیدن و ارضا شدن است و فقط به حفظ بقایش فکر می کند و می جنگد و تو هیچ نمی گویی ... ساکت نشسته ای و داری این جنگ وحشیانه را نظاره می کنی .. شک نکنم به همدستی ات ؟؟ شک نکنم که تو هم اینجا نفعی داری که صدایت در نمی آید و چشم می بندی ؟ فکر نکنم که تو هم مثل مردان سیاست ما ؛ به خاطر منافع شخصی و خدایی ات چشم به روی این همه ننگ بسته ای ؟ گوشهایت را با چه پر کرده ای که صدای زجه های انسانهایی که به خواست و حکم تو شدند بدبخت ؛ نمی شنوی ؟ فریادهای التماس مردی که جلوی چشمش ؛ زن و بچه اش را آواره ی خیابانها می کنند . صدای زجه های زنی که به خاطر آبرو شده ، زن صیغه ای مردی که .... صدای ترمز ماشینهایی که برای دختر باکره ای روی آسفالت کشیده می شود . صدای گریه ی نوزادی که چون مادرش نمی دانسته پدرش دقیقا کدام آشغالی بوده ؛ کنار سطل زباله افتاده .. بچه ای که چون شناسنانه ندارد مدرسه نمی رود .. پسری که چون هیچی ندارد باید دزدی کند به جان و مال و ناموس مردم .. دختری که چون هویت ندارد باید وقتی هنوز حتی نمی فهمد معنی لذت چیست ؛ تن به مردان وحشی بدهد که هر غلطی خواستند با تنش کنند با بیست هزار تومان ! نمی شنوی ؟ نمی بینی ؟ اگر از روح خدایی ات به ما دمیدی ؛ پس تو هم احساس داری ، حس نمی کنی ؟ خدایا اینها دلت را نمی سوزاند ؟ اصلا تو قلب هم داری ؟؟ با همان منطق خدایی ات هم بخواهی حساب کنی ؛ به خودت قسم خیلی زور دارد ؛ خیلی سخت است . خیلی درد است .. من که هیچ کاره ام خجالت می کشم ! من سوار ماشین فلان قیمتی ام شوم و دنبال خوشگذرانی هایم .. آن وقت چند کیلومتر آن طرف تر .. نه به خدا ؛ همین چند متر آن طرف تر مردی باشد که به خاطر شام امشب هر چه از دهن من می آید را بشنود و غرورش ... آخ خدایا ما چه قدر پستیم .. تو چه قدر بی فکری .. این عدالت نیست ؛ این ظلم است . تو من را گذاشتی که بشوم این ؛ تو او را این طور آفریدی .. چرا ؟؟ نمی شد من نصف داشته هایم را داشتم و او هم نصف دیگرش را ؟ به خودت قسم ما انسان بودیم ؛ خوب می توانستیم با هم کنار بیاییم . یعنی وضع از این بدتر می شد ؟ به عقل من نمی رسد ، صبر من کفاف دیدن و شنیدن این همه ظلم را ندارد . خدایا من از تو شاکی ام . من به خاطر اینکه الان اینجایم و هموطنم ؛ همنوعم ؛ هم دینم ؛ هم شهرم ... آنجاست از تو شکایت دارم . تو خالقی و حقت گردن من ؛ اما من بنده چی ؟ تو حق خدایی داری من چی ؟ حق دارم ؟ چرا خواستی عروسک خیمه شب بازی ات باشیم ؟ چرا عقل و شعور پس دادی ؟ می شدیم عروسک چوبی بازیگوشی که ... من یکی بُریدم ! تو کی صبرت تمام می شود که زمین و زمانت را یکی کنی و شاید عذاب و رنج انسانهایی که ...... من جای تو خسته شدم .. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 19 شهریور1390ساعت 16:9 توسط من |
|
|
دلبسته ي کفشهایم بودم. کفش هايي که يادگار سال هاي نو جواني ام بودند دلم نمي آمد دورشان بيندازم .هنوز همان ها را مي پوشيدم اما کفش ها تنگ بودند و پایم را مي زدند قدم از قدم اگر بر مي داشتم زخمی تازه نصیبم مي شد مي نشستم و زانوهایم را بغل مي گرفتم و مي گفتم:چقدر همه چیز دردناک است چرا خانه ام کوچک است و شهرم و دنيایم
می نشستم و می گفتم:خوشبختي تنها يک دروغ قديمي است می نشستم و به خاطر تنگی کفشهایم جایی نمیرفتم قدم از قدم بر نمیداشتم .. می گفتم و می گفتم مهربانی از کنارم رد شد عجب ! مهربان پا برهنه بود و کفشی بر پا نداشت مرا که ديد لبخندي زد و گفت: خوشبختي دروغ نيست اما شايد تو خوشبخت نشوي زيرا خوشبختي خطر کردن است و زيباترين خطر..... از دست دادن تا تو به اين کفش هاي تنگ آويخته اي ....برایت دنيا کوچک است و زندگي ملال آور .جرات کن و کفش تازه به پا کن.شجاع باش و باور کن که بزرگتر شده اي رو به مهربان کردم ، پوزخندی زدم و گفتم اگر راست مي گويي پس خودت چرا کفش تازه به پا نمي کني تا پا برهنه نباشي؟ آن مهربان، مهربانانه و فروتنانه خنديد و پاسخ داد :من مسافرم و تاوان هر سفرم کفشی بود که هر بار که از سفر برگشتم تنگ شده بود و پس هر بار دانستم که قدري بزرگتر شده ام حالا دیگر هيچ کفشی اندازه ي من نيست |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 11 اردیبهشت1390ساعت 14:48 توسط من |
|
|
برای آنکه میرود، دل کندن راحتتر است تا اینکه بماند و شاهد رفتن کسی باشد. رفتن، حکایت از عزم جزمشدهای دارد: تصمیمی که «باید» به فعل درآید. عصیان و جنونی که تنها با رهایی ِ رفتن فرو مینشیند. اما ماندن و تماشای رفتن دیگری، پرتاب شدن در گیجی و ناباوری ِ محض است: دست به دامان جنونی گیجکننده و حیرتی بیمارگونه شدن. اینگونه رفتن، رهاییست و اینگونه ماندن، اسارت. رفتن، همیشه راحتتر است. رفتن، به تعویق انداختن تنهاییست و ماندن، تنهایی ِ محض.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1 آبان1389ساعت 2:59 توسط من |
|
|
به سنگ!
من از تمام !
صندوقچه مادرربزرگ کند کند
گله؟
وجهه تسمیه را بلد نیستم اما می دانم ارجاعات بیرونم از تن م نمی
گذرد...
نیست!)
بازوهایت ...
بودنش کم نیست/ هست در من ... نشات گرفت به!
بعدی درود همان فعل قبلی...
شروع می کنم و به تو ... برگردی آخر درد سر یا
بسته!
بشوی... خیلی زود تر از فروغ ... افتادم!
انگشت سوم دست چپم هست...
های تو نیست!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 25 تیر1388ساعت 18:10 توسط من |
|
|
به هرکجا که میروم جهان به جایی که از آن جا آمده ام میدود.
بیاید ایمان ندارم. من الف هستم و یا.
برود و غسل کند خود خدا هم پیدایش می شود ...
خیابان. ----------------------------------------------------------------------------------------------------------- پ.ن: به دلایلی یه مدت نیستم امیدوارم بتونم زود برگردم و از بودن با شما لذت ببرم امیدوارم من و تنها نگذارید |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 14 تیر1388ساعت 7:10 توسط من |
|
|
هیچوقت فکر نمیکردم اینگونه بکشند و بکشند و بکشند// هیچوقت فکر نمیکردم اینگونه به یغما ببرند //شاید نباید ادامه داد////////// به قول یکی از دوستان زندگی در گ.ه. ترین حالت ممکن به پیش میرود.. به این نتیجه رسیدم باید مقاومت کرد تا ....
تیتر انگشت اجازه ام بی اجازه به نفع شما مصادره شد شناسنامه ام ، لکه دار
فریاد کودک نابالغی شده ام که فریب بابای مدرسه را خورده است یا زنی معترض به تعرض سی ساله ی شرعی
فکر می کردم روشن است روشنفکری دمکراسی در بیست و یکمین باغی که نبودید افسوس ! عمر هزارساله ی ملخ ها آدابته شده به سمومی که رسانه ها پخش می کنند
حالا شما بگویید در دادگاهی که خیابان ها به رسمیتش قیام کرده اند ، برای به رسمیت نشناختن تان شهادت چند مرد و زن لازم است ؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 9 تیر1388ساعت 7:7 توسط من |
|
|
با یه نجار خوب صحبت کردم////گفتم بیاد در اینجا رو برای همیشه تخته کنه اصلا شاید خودم برم یه خورده خاک بخرم بیام در اینجا رو گل بگیرم یکی به من بگه آخه چرا هنوز نشستی و داری مینویسی بابا کشتن دارن همه رو میکشن//تا کی تا کی باید خندید تا کی باید به سادگی گذشت تا کی میخوایم چشم هامونو ببندیم؟؟؟؟ یه نگاه به خودم میندازم میبینم ((من)).................... همان بهتر که سه کیلو باشد میخوام از این دنیای ساختگی فرار کنم///// دلم برای وطنم می سوزه/// و طنم ودر آخر: الملک یبغی مع الکفر ولا یبغی مع الظلم شاید دیگه اینورا پیدام نشه |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 24 خرداد1388ساعت 9:9 توسط من |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
من حتما خیلی شاعر بود...
خیلی نوشت.... آنقدر که در هر ورق هر شعری که خواندم.. با نحو زبان در اولین شخص من بود |
| نوشته های پیشین |
|
دی 1390 آذر 1390 آبان 1390 شهریور 1390 اردیبهشت 1390 آبان 1389 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 |
| پیوندها |
|
غوغا سرزمین شیشه ای قهوه تلخ داش حسین عروس مردگان فصلی میان اردی بهشت قاصدک قصه تو be yade oo سیا خان روسپی باکره خاطرات یک دیوانه ... سحر باران ملودی بهترین من.سلام |
|
RSS
|